خرید بک لینک


امروز ۲۰ مارس ۲۰۲۶ هست و من برای فردا که بلیط دارم، لحظه شماری میکنم. یادمه سالها پیش فوبیای پرواز داشتم. فکر کنم از سر خوشی و بیغمی بود. به قول کریستین (دوستم)، انقدر همه چیز روی خط خوشبختی حرکت میکرده که تنها ترس از سقوط شده بود نمک زندگیم!
شش، هفت ماهی هست که رفتم توی ۴۵ سالگی. زودتر از اونی که فکر میکردم، آینه منو یاد بابام میندازه. آره خوب، اون خیلی از من سالمتر زندگی کرد، نه سیگاری، نه الکلی و نه زنی! ... البته بابام که استاد دانشگاه نبود و این همه آتیشپاره دور و برش نبودن، راستش نمیخوام توجیه کنم ولی باید یک کوچولو به من هم حق داد.
تقریبا ۳ سالی هست که اومدم مرکز تحقیقاتی ICIQ در جنوب اسپانیا شهر زیبا و رویایی کاتالانیا[1]. راستش حس خوبیه که تمام عمرت برای رسیدن به جایگاه واقعیت بجنگی و الان درست با سر افتاده باشی وسطش.


یک خورده از خونم دوره، ولی با ترنسفری که دانشگاه و مرکز برام در نظر گرفته، این فاصله کوتاه شده که ای کاش نشده بود! همه زیباییهای دنیا توی این مسیر جا شدن، مثلا تغییر پوشش گیاهی از جنوب بارسلون (ساحل آمیستات) با اون همه نخلهای ساحلی تا پل اسپارگرا با اون جنگلهای انبوهی که احاطش کردن، واقعا بینظیره و اصلا دلت نمیخواد این یک ساعت و نیمی که توی راهی تموم بشه.

 
داشت یادم میرفت،  توی مسیر تقریبا ۱۰ کیلومتری مارتری (Martorell) ، یک دانشگاه علوم هست که دپارتمان شیمی داره. فضای دانشگاه به اندازهای زیباست که یک بار رفتم اونجا خودم و شیمیست معرفی کردم، بلکه پذیرش بگیرم و یکی دوتا درس توی طول هفته بهم بدن. طرف دوتا سوال پرسید، وقتی دید نه اسپانیاییم خوبه و نه سواد شیمی دارم، گفت: “خوش گلدی..!” فکر کنم به لحجه ترکی هم گفت!!!!!

بچههای زیادی اینجا هستند که هر کدوم واسه خودشون داستانی دارن، یکی پناهنده شده و دست فروشی میکرده تازه فهمیده خدای ریاضی بوده، یکی از خونه باباش توی ۱۷ سالگی فرار کرده و از فرانسه اومده اینجا تن فروشی، یهو رفته زیر یک استاد دانشگاه و به راه راست هدایت شده!، یکی از بچگی عشق آمریکا بوده و خواهر و مادرش سرخورده از جنگ و بدبختی فرار کردن به اروپا و ناکجا آباد، توی راه آمریکا ظاهرا هواپیما بنزین تموم میکنه و مسافرهارو میریزه توی دریا، راست و دروغش پای خودشون، البته این و همه میدونن، همه!!!
بگذریم، معمولا کار من در طول روز به سه بخش تقسیم میشه، بخش اول مربوط میشه به تدریس دروس پایه برای بچههای کارشناسی، بخش دوم مربوط میشه به رفع اشکال بچههای تحصیلات تکمیلی (ارشد و دکتری) و بخش سوم هم که قسمت مورد علاقه منه، مربوط میشه به تحقیقات و شبیهسازی و نگارش و ارائه مقالاتم.

اولش که اومده بودم، خیلی دوست داشتم به عنوان یک پژوهشگر بومی باهام برخورد بشه و من هم مثل خودشون توی کمپوست دانشکده پلیتکنیک باشم، اما به خاطر لکنت زبونم واقعا نمیتونستم اسپانیایی حرف بزنم و کلا با انگلیسی خیلی راحتتر بودم. لعنتی زبان اسپانیایی همش تشدید و “ر” داره، من هم که همینجاها زبونم گریپاژ میکرد. در هرحال، خیلی بدم نشد، منتقلم کردند به بخش بینالملل که کلی آدمهای رنگی اونجا در هم لولیده شده بودند، یکی سفید و بدون رنگدانه، یکی کلا رنگدانه!، یکی زرد قناری، یکی سرخ اناری!، جدا از رنگشون، همه مهندس شیمی بودن و من هم که خدا...!
دم دمهای غروب که میشد، کریستین (دوستم، رانندم در واقع) میومد دنبالم و دوباره سرمست مسیری میشدیم که انگاری دالان بهشت بود. با اینکه من ماشین نداشتم (هیچ وقت نداشتم) و ماشین شرکت فقط وظیفه ترنسفر من از خونه تا دانشگاه و عهده دار بود، ولی گاهی کریستین لایی میکشید و میومد دنبالم. من اسم این ساختارشکنی و میذاشتم مشهدی بازی، ولی اون میگفت “جبر کاریزماتیک یک هندی”...! همیشه میگه، ما ایرونیها و هندیها و پاکستانیها شکل همیم و اون هم به ما به چشم یک هندی نگاه میکنه. حالم از این تعریف به هم میخورد، ولی دوستش داشتم.
وقتی میرسیدم خونه معمولا ساعت ۷ شب بود. نه زنی منتظرم بود و نه سگی برام پارس میکرد. برای همین هم عاشق خونم بودم، معنای مجسم سکوت!
خونه من در ضلع شرقی ساحل آمیستات واقع شده، غیر از روزهای تعطیل که اونجا مملو از جمعیت میشه، بقیه روزها لبریز از سکوت و آرامشه. ساحل آمیستات، رویای خیلی از توریستهای جهانه، البته بیشتر نوع لاکچری مد نظر دوستان قرار داره، نه یک کلبه سفید ۶۵ متری که من توش زندگی میکنم. درب جنوبی خونه من تا لب آب فقط ۱۱۰ متر فاصله داره که شبها این فاصله تا ۳۰ متر تنزل میکنه. عاشق این جزر و مد دریام، منو یاد دریای کودکی مونا میندازه. یادمه شب که میشد، دریای مسخره عقلش ممدود میشد و روز که میشد، مجزور!

دوش و ریشتراشی جزء لاینفک اولین لحظاتی است که من پام به خونه میرسه. بعدش با بساطی که معمولا هر شب متفاوت از شب قبل هست، پیش به سوی شام لاکچری!. یادمه قدیما انقدر مرغ میخوردم که به غدغد افتاده بودم، الان انقدر ماهی میخورم که به “آه آه” افتادم..!
یکی از قلههای خوشبختیم، روزهای تعطیل شنبه و یکشنبه محسوب میشه. قواصی، ماهیگیری و آشپزی به روشی که خودم ابداعش کردم. دو سهتا از دانشجوهام هم گاهی بهم ملحق میشن، تئودور، جازمین، مایک، الی، نرجس، ... یک وقتایی آکینوری (Akinori) هم میاد، خیلی دختر دوستداشتنیه، اگر از دیدرس “راما” و حس زنانش در امان باشم، وقتی میبینمش گاهی تا مرز جنون  از خودم دور میشم. درسته که شاگردمه، ولی اگه وجدان کاری نبود، حتما تا الان استاد شده بود!
راستی “راما” دوست منه، یک سال و نیمه که میشناسمش. اهل بنگال و اهل هنر و اهل حاله..! خیلی خوبه، ولی به هر حال آکینوری هم خوب خیلی خوبه. ما مردها آدمهای پیچیدهای هستیم، در یک زمان، میتونیم دو نفرو، شایدم بیشتر بخوایم!

تقریبا ۵۰۰ متر دور تر از خونه من، یک فضای فوقالعاده زیباست که قایق کوچیک من اونجا پهلو گرفته. صاحب خونهای که در مجاورت قایق قرار داره، چون خودش با من رودربایستی داره، هر روز صبح به کریستین میگه “Decirle a su jefe tomar el barco en frente de nuestra casa” یعنی به رئیست بگو، قایقو از جلو خونه ما برداره...! ، این جمله برای ما ایرانیها خیلی نوستالژی داره. تصمیم دارم وقتی لکنت زبونم خوب شد برم پیشش و بگم “Estas triste, lo pinches” حالا بماند که یعنی چی؟!

راستی داستان لکنت زبونم یادم رفت بگم. پنج سال پیش که اون حادثه برای خانوادم پیش اومد، به کلی حرف زدن یادم رفت. ۶ ماه اول توی بخش مراقبتهای روانی بیمارستان قائم بستری بودم. مونا طفلک، یک چشمش اشک بود و یک چشمش خون. رفقام هم سنگ تمام گذاشتن، هوای مونا رو داشتن و دلداریش میدادن. ساره و اشکان و امیر هم هنوز توی شوک بودن و خیلی به درد من نمیخوردن. در واقع من خودم شده بودم یک درد بزرگ برای همه عزیزام. از اولش من مثل آدم نبودم، همه چیزم با همه فرق داشت. وقتی مرخص شدم، یک دوره کلامدرمانی برام گذاشتن. خیلی بهتر شدم ولی با بعضی از حروف کلا مشکل داشتم. یعنی گیر میکردم تا زمانی که مخاطب اون حرف خاص و به زبون می آورد. حروفی مثل “ش” !
زمانی که مشکل ارتباط کلامیم حل و فصل شد، تازه یادم افتاده بود که چه آواری روی زندگیم خراب شده. نمره اخلاقم تک رقمی شده بود و با ده من عسل نمیشد تحملم کرد. مدام پرخاشگری و دعوا و اوقات تلخی برای زن و دوست و غریبه. بالاخره آدمها هم یک ظرفیتی دارن. یکی یکی ترکم کردن.
اول دوستهای صمیمیم مثل رضا، مهران و لادن، بعدشم اون دورترها مثل بهروز، وحید، محمد و ... وقتی فهمیدم تنهام که یک سال از حادثه گذشته بود و مونا هم رفته بود هلند!
خونه بابا که ارث پدریم بود و بخشیدم به اشکان و خونه خودم هم دادم به رهن و اجاره. نمیخواستم مشهد باشم. خاطراتش مثل پتک توی سرم میخورد. رفتم تهران و یک آلونک اجاره کردم. تا خودم و جمع و جور کردم، ۶ ماه دیگه هم گذشت. مدرک دکتری و رزومه ۱۵ ساله کاری کافی بود که به راحتی برای کار پذیرش مالزی بگیرم. اونجا فهمیدم که آدمها فقط روی زبون مادریشون لکنت دارن!
یکی از ماموریتهایی که از طرف پتروناس (شرکتم در مالزی) به اسپانیا فرستاده شدم، با هدف آموزش تخصصی نرمافزار hysys بود. از قضا، مدیر بخش R&D مرکز تحقیقاتی ICIQ هم سر کلاسم حضور داشت. کلی باهام حال کرده بود. اینو از اونجایی فهمیدم که وقتی از ماموریت برگشتم، مدیر پتروناس بهم گفت که حقوقتو دو برابر میکنم فقط نرو...!
اما من رفتم و الان هم اینجام. حالا بعد از چند سال برای اولین بار فردا میخوام برگردم ایران. فردا ۲۱ مارس هست و اول فروردین، نمیدونم دوستام چه شکلی شدن، شهرم چه شکلی شده، اشکان داییشو میشناسه؟، ساره داداششو میبخشه؟، لادن بالاخره پروژه پایاننامشو اجرایی کرد؟...
چقدر ما قبلا خوشبخت بودیم، خانواده داشتیم، بابا، مامان، دوست،....هر شب میرفتیم بیرون و بدون اینکه مشکلی با “ش” داشته باشم از “عشق” حرف میزدم.
همه اونچه که امروز هستم، رویای من در سالهای پیش بوده. تدریس، تحقیق، ساحل، ماهیگیری، قواصی، اسپانیا...
جالبه که امروز، همه رویای من برگشتن به ۸ سال پیشه. واقعا چی میشد اگه فردا ۲۱ مارس ۲۰۱۷ بود؟!!!!!!!
اما اگر معجزهای رخداد و این اتفاق افتاد، تمام رویای من در عشق و درک لحظاتم خلاصه خواهد شد. چنان مونا را در آغوش میگرفتم که در من ممزوج بشه، چنان مادرم را میبوسیدم که خوندماغ شه، چنان دست پدرم را فشار می دادم که با هم، همدست بشیم، چنان با دوستانم وقت می گذروندم که وقت کم بیاریم، چنان پیک میزدم که کبدم از دهنم در بیاد، چنان...
 
عیدت مبارک دوست من

20 مارس 2017 !!!!
 
 
 
 

برچسب: نویسنده: کسری اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 27 آذر 1401 ساعت: 19:11

صفحه بندی