خرید بک لینک

دیرین شناسان و مورخین، بر این باورند که بیش از 200 هزار سال از پیدایش انسان خردمند میگذرد.

"خرد" که در ظاهر، عامل تمیز و تفاوت چشمگیر این گونه زمینی با دیگر موجودات محسوب می شود، مکانیزمی فیزیکی و کاملا مادی است که همانند دیگر ارگان های بدن رشد و تکامل یافته و مسئول آگاهی و رفتار انسان می باشد. صرف نظر از اثبات و وجود اسناد معتبر علمی، مبنی بر فرا آگاهی و ضمایر موازی چون ضمیر نا خود آگاه که همچنان جایگاه ویژه ای در شبکه عصبی مغز دارد، هیچ یک از فعالیت های ویژه مذکور که در مجموع "خرد" را توصیف می کند، نه تنها ابزاری ضروری برای ارتقاء کیفیت "زندگی" محسوب نمی شود، بلکه در طول تاریخ، بیش از هر موجود دیگر، انسان خردمند را متحمل "درد" نموده است.

به عقیده من، "خرد" ابزاری است تکاملی که متاثر از نیاز های بشری در رقابت با طبیعت وحشی، تکامل یافت و پیچیدگی راهکارهای ملزوم در تقابل با مشکلات پیرامون بشر، منجر به پیچیدگی لایه های شبکه عصبی مغز و آنچه تحت عنوان "خرد" از آن یاد می شود، گردید.

"خرد" عهده دار مدیریت زندگی بر پایه ملزومات و اولویت هایی است که بشر در طول تاریخ با آن مواجه بوده است. آنجا که "معیشت" تنها نیاز انسان محسوب میشد، "شکار" نیز تنها راهکاری بود که از "غریزه" برخواسته بود و از جایی که "رقابت" در شکار، عامل بقاء در این گونه زمینی تلقی گردید، اختراع "ابزار" با هدف تملک و برخورداری از سهم بیشتر، راهکاری بود که از خرد نشات می گرفت.

اما از آنجا که نیازهای انسان به دایره معیشت محدود نبوده است، ابزار های تولیدی نیز تنها در جهت رفع امورات معیشتی نبود. اگر ابناء بشر نیز همانند اجداد پستاندارشان از پنجه های قوی و پیچیدگی عضلات برخوردار بودند، شاید پیکان هوشمند طبیعت، مغز وی را نشانه نمی گرفت و تکامل نیز فرمان خود را بر مدار "مغز" نمی چرخاند!

انسان خردمند نیز همچون گونه های پیش از خود، به غریزه آموخته بود که حفظ کانون خانواده و زندگی در قالب جوامع محدودکه عمدتاً با نسبت های خونی به هم نزدیک تر بوده اند، می تواند او را از 1یای احتمالی و هجوم "درندگان" حفظ نماید. همین امر منجر به ظهور پدیده ای تحت عنوان "زندگی اجتماعی" گردید که با برخورداری از "خرد فردی" قدرتی بی نظیر را در اختیار گونه ای قرار می داد که تا آن روز توان نابودی جهان را نداشت!

خرد، رشد خویش را وامدار آموزه های بود که از منشاء "تجربه" ارتزاق می شد. تجربه نیز حاصل کنش ها و واکنش هایی است که با حواس پنج گانه احساس و با بزاعت مغز تحلیل می شود. از این رو، هجوم مهلک مهاجمان تک سلولی (ویروس ها، باکتری ها و...) از یک سوکه با حواس انسانی، شناسایی و رصد نمی شدند و بروز بلایای طبیعی نظیر اغتشاشات جغرافیایی چون سیل و زلزله که تحلیل انسان را در درک و مواجهه با آن به چالش می کشید، "مرگ" را به عنوان واقعیتی تبیین نمود که "خرد" تا آن روز پاسخگوی آن بود.

اگر ابزاری از در غیب بر ابناء بشر ظاهر می شد و یا ارتباطی با آیندگان مقرر می گردید تا ماهیت فیزیکی "بیماری" و "درد" جایگزین پاسخ های سطحی و کاذبی می شد که "خرد" در آن برهه تاریخی به جوامع کوچک و ابتدایی ارائه نمود، شاید امروز "شیطانی" نبود!

شیطان، پاسخ شبکه های عصبی انسان به آنچه نا شناخته بود و نا مرئی، موجودی فرا زمینی و مهلک بود که بی گناه، جرم تک یاخته های زمین را گردن گرفت! از این رو معتقدم، شیطان قبل از "خدا" آفریده شد.

هزاران سال به طول انجامید که انسان پی به نقش "عادات زندگی" در مواجهه با بیماری گردید. ضعف در نوع تغذیه، تناول سموم، نزاع و جنگ های روانی، جماع دسته جمعی و لقاح با منسوبات خونی، همه و همه عاداتی بود که خرد، متاثر از تحلیل عواقب آن ها که عمدتا با ضعف گونه انسانی، پاندمیک و مرگ همراه بوده است، بر اجتناب از آنها توصیه می نمود و چون همچنان انگشت اتهام به سمت شیطان نشانه رفته بود، رفتار شناسی اجتماعی در اولین گام های تاریخی خود، به تبیین "رفتار های شیطانی" پرداخت!

هرچند ساختگی، تصنعی و کوته بینانه بود اما میپذیرم که در بزاعت انسان خردمند و در آن برهه تاریخی، تنها راهکاری بود که این گونه انسانی را از انقراض نجات می داد. انسان ها در جوامع کوچک و در قالب نظام های قبیله ای به قواعد و قوانینی دست یافته بودند که با استقرار یک نظم نوظهور با نگرشی "باور محور" مدیریت زندگی را به دست گرفته بودند. پیش از آن، زندگی اجتماعی قائم به "خرد فردی" بود که در آن هر شخص می توانست متکی بر تجربه و خرد خویش عمل کند. می توانست هر آنچه می خواهد تناول کند، با فرزندان و والدین و خواهران و برادران خود به هر شکل و سبکی همخوابی کند و همچنان در جامعه حضور داشته و نا خواسته، عادات خود را نشر داده و اثرات مخرب عادات زندگی خود را به دیگر افراد جامعه تحمیل نماید. حال که بشر پی به عواقب مخرب "خرد فردی" بر انزوا، انحطاط و تضعیف جامعه برده بود، با بیان مقوله ای تحت عنوان "اخلاق" سعی بر استقرار نظامی حاکم محور و متکی بر "خرد جمعی" نمود و از آنجا که دانش مکفی در تحلیل پدیده های مخرب فردی و اجتماعی که عمدتا از نوع فیزیکی (بیماری و ضعف) بوده است، در اختیار نداشت، باید ها و نباید های رفتاری را در قالب یک ایدئولوژی باور محور، تبیین نمود!

در چنین جامعه ای، "اخلاق" مشابه آنچه امروز از آن یاد می شود، از پیچیدگی های بالایی برخوردار نبود. اخلاق، به باوری اتلاق می شد که رفتارهای شیطانی را در حیطه تجربه، از دیگر رفتارها و عادات زندگی در آن دوران، متمایز می ساخت. به عنوان مثال، از آنجا که لقاح با محارم منجر به تضعیف گونه انسانی (از منظر الگوریتم ژنتیک) می شد، رفتاری شیطانی تلقی گردید و چون در صورت اجتناب از بارداری نیز می توانست تمایل افراد را به گسترش روابط بیرونی و اهتمام به پیوند های قبیله ای تضعیف نماید، زنا با محارم نیز عملی شیطانی شناخته شد.

از آنجا که استقرار نظام باور محور و پذیرش نظامی با حاکمیت "خرد جمعی"، نیازمند ظهور متولیان "باور" می باشد، تجمع خرد در گوشه ای از جامعه متراکم خواهد شد که تحت عنوان حاکمیت شناخته می شود!

تبیین "رفتار های شیطانی" در مقابل رفتارهای دیگر که تا آن روز به نام فاخری مزین نشده بود، با استقرار حاکمیت، منجر به ظهور " فرامین" گردید که خود به نوعی دو قطبی تاریخی باورهای انسانی را تکمیل نمود. از یک سو رفتارهای شیطانی که با تسخیر بشر توسط موجودی خیالی، رعب انگیز و مهلک (ویروس و باکتری و سرطان امروزی) بروز می نمود و از سویی دیگر، فرامین پسندیده که متولیانش "خدایان" بودند!...از آنجا "خدا" آفریده شد.

فرمان، به ذات خویش باور محور است. فرمان، اطاعت می طلبد، منطق ستیز است و مخالفت را بر نمی تابد. در جایی که دلیلی خردمندانه برای ایدئولوژی (باید ها و نبایدها) ارائه نمی شود، انتظاری جز ظهور فرامین هم نمی توان داشت و این نیز تنها راهکاری بود که انسان خردمند با سطح آگاهی پایین، بر آن جامه عمل پوشید. فرامین، به مرور زمان دستخوش نیازمندی های جامعه قرار گرفت و به فراخور رخداد ها، تجربیات و مطالبات انسانی که روز به روز رنگ تازه ای به خود می گرفت، تکمیل و جامع تر می گردید. حاکمین وقت که متاثر از نیازهای جامعه، از مکانی به مکان دیگر، رفتارها و عادات متفاوتی را ترویج و توسعه می داند، از یک سو عهده دار مدیریت جوامع خویش بوده و از سویی دیگر رفتارهای "سلطه جویانه" را بروز می داند. "سلطنت" اساسا پدیده ای بود که از دل حاکمیت فرمایشی ظهور کرده بود. نه تنها انسان، بلکه در تمامی گونه های زیستی، مادامی که قدرت تصمیم گیری، صدارت و مدیریت جامعه (کلونی) به فرد یا افراد محدودی محول می شود، متاثر از همان شبکه عصبیِ آموزش پذیر (خرد فردی)، حاکمیت را از دایره خرد جمعی به گوشه ای تنگ و تاریک و مفلوک سوق می دهد که همچون گذشته، توان اداره امور و رفع معضلات اجتماعی را ندارد. با این توصیف، چیزی نپایید که راهکار کوته بینانه بشری با استقرار نظام باور محور که قرار بود اعمال و عادات خودسرانه فردی را حذف نماید، خود منجر به توسعه نظامی حاکمیتی، سلطه جو و مجهز به خدایان متعددی شد که بعضاً با گذشت صدها سال، باورهای حاکمیت را نیز تحت تاثیر خود قرار داد. حاکمیتی که برای توجیه کاستی های اندیشه و خرد، دست به آفرینش باورهای کاذب، با هدف کاهش رفتارهای آنارشیستی زده بود، حال خود در بسیاری از جنبه های اجتماعی و اخلاقی به جریان های فکری ساختگی خود، باور داشت!

خدایان، در اذهان عموم و حتی حاکمیت رسوخ کرده بودند و بعضاً نه تنها شفا دهنده، بلکه گره گشای معضلات انسانی بودند. در آن روز هیچ کس نمی دانست که "باور" به خودی خود، نیرویی قدرتمند و تحقیقاً متافیزیکی است که از "خود" انسان تغذیه کرده و "شدن" را ضمانت می کند! به بیان دیگر، بارها و بارها در طول تاریخ، انسان ها شاهد معجزات بی شماری بوده اند که عاملش را خدایان سنگی، چوبی و حتی یک درخت مقدس شمرده اند، در حالی که معجزه از درون "خود" رخ داده بود. همین امر باعث شد تا اعتبار خدایان افزایش یافته و صاحبان هر خدا که عمدتا حاکمین وقت بودند، اعتبارشان را وام دار خدای دست ساز خویش باشند!

اما، آنچه واقعیت را عوض نمی کرد، وجود شیطان بود که در قالب طاعون، تیفوس، زکام، آبله و دیگر عوامل نا مرئی که ذهن کوتاه بشری از یک سو و ضعف ذاتی حواس پنج گانه از سویی دیگر، قادر به شناسایی آن نبودند. انسان خردمند، از آنجا که هنوز قدرت تحلیل مکفی شرایط حاکم را نداشت، برای جبران ظلم های حاکی از رفتار سلطه جویانه حکام و تعدیل مطالبات جوامع بشری، در صدد افزایش قدرت پذیرش ضعف انسانی بر آمد و چاره ای جز وعده "موعود" نداشت! از آنجا "مذهب" آفریده شد.

مذهب، شیطان را از گذشته ها می شناخت، خدایان را نیز هم. اما موعود را به ارمغان آورده بود. مدینه ای فاضله، بهشتی زیبا که در آن مظلومین پادشاهی می کنند! با این نگرش، انسان خردمند می توانست آلام و معضلات خود را فرصتی برای دریافت جوایزی ارزنده تلقی کند که هر چه بیشتر بر صلیب دنیا گرفتار تر و هر چه مفلوک تر باشد و در عین حال، زبان به شکایت نگشوده و باز حاکمیت و خدایانش را ستایش کند، رستاخیزی شکوهمند تر و بهشتی آبادتر خواهد داشت!

اما، چگونه می شود که در آن سوی ناکجا آباد و در بلندای آسمان که چشم انسان را توانی بر نظاره اش نیست، بهشتی با شکوه مستقر باشد، حال آنکه خدایان سنگی و درختان مقدس بر خاک زمین ریشه کرده باشند؟!

پاسخ، ساده اما کمی پیچیده بود. انسان هایی خردمند تر از قبل، در دل جوامع بشری ظهور کردند که با تبیین پاسخی کوبنده، نه تنها قادر به تعدیل آلام انسانی، بلکه منجر به تعدیل قدرت حاکمان باستانی نیز شدند. پاسخ آن بود که "خدا" یکی است و در آسمان به نظاره نشسته است. من او را دیده و فرامینش را نیز شنیده ام و از او برایتان پیغام آورده ام! از آنجا "پیغمبر" آفریده شد.

برچسب: نویسنده: کسری اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 27 آذر 1401 ساعت: 19:11

صفحه بندی